حضرت مسیح :وقتی روزه می گیریدمانند ریا کاران خود تان را افسرده نشان ندهید آنها قیافه های خود را تغییر می دهند تا روزه دا ر بودن خود را به رخ دیگران بکشند یقین بدانید که آنها اجر خود را یافته اند . اما تووقتی روزه می گیری به سرت روغن بزن و صورت خود را بشوی تا مردم از روزه تو باخبر نشوند بلکه فقط پدر تو که در نهان است آن را بداند و پدری که هیچ چیز ار نظر او پنهان نیست اجر تو را خواهد داد...
همیشه فکر می کردم خونه تکونی واسه عیده و مامان ها شروع می کنن به بشور و بساب و ما دختر ها هم باید پا به پاشون بدویم تا زمانی که صدای توپ سال تحویل پایان این ماراتون رو اعلام کنه و بتونیم یه نفسی بکشیم
اما حالا بازم این ماراتون شروع شده البته با یه شکل وشمایل تقریبا متفاوت که من نمی دونم اسمش رو چی بزارم
این ماراتون توی فامیل ما مخصوصا پدر خانواده خیلی طرفدار داره
مرا حل این ماراتون به شرح زیر است :
- کل کل سر تعیین روز افطاری (همه در صدد این هستن که روز های خوب رو واسه خودشون انتخاب کنن در این بخش از ماراتون روز های پنج شنبه از اهمییت خاصی بر خوردار است )
- مرحله بعد تایین مکان افطاری که میتونه باغ ورستوران ویلا واگر هیچ کدوم از این ها رونبود مجور می شن توی خونه خودشون مراسم افطاری رو بر گذار کنن.
- می رسیم به مهم ترین بخش مراسم زیبای افطاری که همه اسم بخور بخور رو روش می زاریم اما توی فر هنگ لغات خانواده ما این کلمه جای خودش رو با لغت پر معنی وزیبای بیار بیار عوض کرده .
بعد از ریشه یابی های فوق تخصصی من دلیل این تغییر ناگهانی پیدا شد که از میان اونها می شه به وجود حد اقل 5 تا6 نوع غذا در سفره اشاره کرد البته انواع دسر و نوشیدنی هم حتما باید در این سفره حقیر ما موجود باشد.اصولا ۹۰٪این خوراکی های رنگین در سفره باقی می ماند .در این لحظه ماموریت سنگین پدر شروع می شه که اعضای فامیل رو به هر نحوی که شده به خوردن موجودی داخل سفره ترغیب کند و اصولا چون پدر خانواده فرزند بزرگ خاندان محسوب می شه همه ازش حساب می برن و 5 تا 10 درصد مو جودی سفره رو در خندق بلا فرو می کنن ولی با این وجود همه به رژیم و تناسب اندام خودشون اهمیت می دن و خودشون رو کنترول می کنن .
- یک بخش دیگه که شباهت زیادی با خانه تکانی عید داره بعد از مراحل ذکر شده انجام می شه که پررنگ یا کم رنگ بودن این مرحله بستگی به میزان جربزه خانم خونه داره و اون بند کردن باقی مونده افطاری ها به ریش اعضای فامیله.
- قسمت آخر وطاقت فرساترین بخش افطاری تمیز کردن خونه اس این مرحله صددر صد شبیه خانه تکانی عید است ودر ۲ مر حله انجام می شود مرحله اول از یک هفته فبل از رسیدن به روز موعود ومرحله دوم بعد از بیرون رفتن آخرین مهمان از خانه تا یک هفته بعد از روز موعود .
اینم ماه رمضون ما
قضاوت با شما...
پ.ن.۱. حضرت مسیح:خوشا به حال کسانی که از قفر روحی خود آگاهند زیرا پادشاهی آسمانی از آن ایشان است . خوشا به حال ماتم زدگان زیرا آنان تسلی خواهند یافت . خوشا به حال فرو تنان زیرا ایشان مالک جهان خواهند شد خوشا به حال کسانی که گرسنه وتشنه نیکی مطلق هستند زیرا آنها سیر خواهند . خوشا به حال رحم کننده گان زیرا ایشان رحمت خواهند دید. خوشا به حال پاکدلان زیرا ایشان خدا را خواهند دید. خوشا به حال صلح دهندگان زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد...
پ.ن.۲. عنوان مطلب :برگرفته از تیتری از هفته نامه همشهری جوان شماره ۱۶۹ با یه خورده تغییر
پ.ن.۳.دیر آپ کردم که چون می خواستم یه عکس بزارم اما نشد این شدکه الان اومدم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:20 توسط کلاغ
روز جمعه ساعت 15:30از مشهد به سمت اصفهان حرکت کردیم، البته با قطار .بعد از طی کردن یک مسیر طولانی به اصفهان رسیدیم از اون جاهم با یک تاکسی در بست عازم نجف آباد شدیم.
اونقدر ازمون استقبال شد که کپ کردیم از جمله این استقبال ها می شه به فاصله 300 ،400 متری خوابگاه ما با محل برگذاری مسابقه اشاره کردو همچنین وسعت بی نظیر اتاقی که به اسم خوابگاه برای ما در نظر گرفته بودندکه باعث شد موقع استراحت پامون توی دهن هم اتاقی مون باشه
این شد که تصمیم گرفتیم برگردیم اما طی یک عملیات غافلگیرانه خوابگاه ما عوض شد و ما در اصفهان ماندگار شدیم
سه روز ی که توی اصفهان بودیم فقط استرس وفشار مسابقه یادم میاد البته لازم به ذکر است که هیچ مقامی نصیب اینجانب نشد
درست یک ساعت بعداز مسابقه خانواده اومدن دنبال من ودر نتیجه من فقط تونستم دو جای این شهر رو ببینم 1.خوابگاه آموزشکده2. کلیسای وانگ که البته اون روهم با خانوادم رفتم ودیدم اونم با کلی اصرار به سرپرستی که همرامون به اصفهان اومده بود واقعا جای معرکه ای بود البته اینو باید بگم که من زاینده رود رو هم دیدم اوم چه دیدنی در حال حرکت از کنارش عبور کردیم البته مردم اونجا بهش می گفتن زاینده رود من که به جای زاینده رود زاینده راه دیدم .
از اصفهان رفتیم قم شهر خیلی شلوغی بود باوجود این که هر سال کلی آدم میاد واسه زیارت اما اونقدر امکانات کم ومحدودی داره که آدم حیرت میکنه البته باید بگم که تاحدودی هم کثیفه
فرداصبح به سمت تهران حرکت کردیم حدود ظهر به شهر بزرگ تهران رسیدیم ویک راست به منزل عمو جان خود حرکت کردیم قشنگ تربن قسمت سفر مربوط میشه به فردای اون روز که من روزنامه همشهری رو باز کردم و توی یک قسمت از اون خوندم تئاتر "خشکسالی ودروغ کار محمد یعغوبی از امشب ساعت20:30دقیقه در تئاتر شهر روی صحنه میره"
حالا میتونید چهره من رو تصور کنید که چه جوری بود![]()
![]()
![]()
کاری از دستم ساخته نبود چون حدودا 1ساعت بعدش از تهران به سمت شمال حرکت کردیم البته به دلیل به سری کارهای اداری یه خورده بیشتر در تهران بودیم ساعت4 به بابلسر که بهتره بهش بگیم مشهد سر رسیدیم تاچشم کار می کرد همه ماشین ها متعلق به شهر عزیز خودمان بود واین باعث می شد که یک لحظه هم احسلس تنهایی نکنیم در مسیر رسیدن به شمال 3تصادف زیبا مشاهده کردیم قسمت جلوی ماشین ها به طور کامل فرت شده بود
اما از حق نگذریم آب وهوای شمال خیلی خوب بود (اینو جدی میگم آب و هوا عالی ومعرکه بود )
این شهر تنها شهری بود که من توانستم وظیفه خودم رو انجام بدم (گشت زدن در بازار )
فردای اون روز قبل از ساعت2 به سمت مشهد حرکت کردیم وفردا صبح به شهر خودمون رسیدیم
نتیجه گیری:هیچ کجا شهر خود آدم نمیشه
احتمالا تا یک سال دیگه مطلب جدیدی نمی نویسم چون با این حجم بالای مطلب رکورد شکنی کردم
خودم کپ کردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:20 توسط کلاغ
میرم تعطیلات میرم که مثلا بهم خوش بگذره
میرم که مثلا توی یه مسابقه شرکت کنم مسابقه ای که مثلا دو ماه دارم واسه شرکت توی اون تلاش میکنم
به احترام استادم و دوستی که بهم گفت که خیلی زود قضاوت کردم پست تغییر کرد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:48 توسط کلاغ
یک سال بزرگتر می شوم
نمی دونم این چه حسیه که الان دارم فقط همین قدر بگم که خوشحالم البته نه واسه این که روز تولدمه یا بزرگ تر شدم واسه این که راه راه جان بالاخره روز تولد من یادش بود![]()
بقیش باشه واسه بعد با اجازه فعلا زحمت رو کم می کنم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:20 توسط کلاغ
نگاهت را بر من بچرخان ای دورترين ستارهی دست نيافتنی مشرق زمين، گاهی از شکاف در بر من بتاب که بیتاب نگاه متبرک تو هستم که جلا میدهد تن را، من را و همه را بی آنکه رخصتی بخواهد از دل، دلی که بیسبب میهراسد از عشق بیريای وسوسهانگيز بیمهر تو که وحشت در دلم میاندازد حضور بیاندازه سادهی تو در پس سادهترين واژههايی که از مغز متراکم من واريز میشوند و میخواهند سرنگونم کنند در کجا؟، خود نمیدانم فقط میدانم ناکجا آبادی است اينجا که فرش و مفروش همه به يک قيمت در بازار هستی جان میگيرند و دوباره تکرار مکررات میشوند بی هيچ لحظه درنگی در خاطرهی آن شبی که میگريستم بی تو و تو در خواب ديده بودی چشمان من را که پر تکرار گشتهاند در چلچراغی بیسقف که بیهدف نور پخش میکرد در کهکشانی تاريک، مبهوت و ساکت.
اين همه را در دست کودکی ديدم که زير باران میدويد، بیهدف با ترسی در دستانی که نمیدانستند اين کار را کردهاند يا نه؟
به بهانه تولدآقای مهدی پاکدل که البته فکر کنم چند روز پیش بود
پ.ن:این مطلب از سایت خود آقای پاکدل گرفته شده اما چون سایتش یه جورایی تعطیلاته لینک نشد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:18 توسط کلاغ
کجا غیبت زده ؟
چیه نکنه از این که گفتم به کسی گفتم هر روز می بینمت ناراحت شدی ؟
باور کن اگه می دونستم اینقدر روی این موضوع حساسی به هیچ کس نمی گفتم
آخه دلت می آد منو اینقدر چشم به راه بذاری
میدونی شاید اینکه نبینمت رو بتونم تحمل کنم اما مطمئن باش اینکه از اینو اون بشنوم هروز می بیننت واسم دور از طاقته اسمشو هرچی که بخوای میتونی بذاری حسا دت یا هرچیز دیگه ای اما بهتره اینو بدونی که من هر روز منتظر دیدنت هستم
آهای صدا مو می شنوی آهای با توام
آهای قاصدک...
چرا جوابمو نمیدی ؟
عنوان مطلب :بخشی از سروده های ارنستو چگوارا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:20 توسط کلاغ
وتو هیچ چیزی برات نمی مونه جز خماری
چند وقته دل و دماغ رفتن به دانشگاه رو ندارم اما باید رفت کاریش هم نمی شه کرد
شاید نزدیک به یک ماهی می شه که مهر ثبت موقت خورده روی پیشونی این مطلب
توی این مدت جز یک سری اتفاقات بد چیز دیگه ای برای گفتن نبود پس ترجیح دادم سکوت کنم
با اینکه از سیاست چیزی سرم نمی شه اما:
به موسوی رای میدم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:20 توسط کلاغ
مادر نگران حال دخترکش بود دختر شاد و سرزنده ای که هیچ وقت خنده از روی لبهاش محو نمی شد حالا غمگین لبه پنجره نشسته بود حتی عروسک دامن گل گلیش رو که همیشه همراهش بود گوشه اتاق گذاشته بود
قضیه درست از ۲روز پیش شروع شد از وقتی که پسرخاله اش به خونه اونها امده بود
نگاه های عروسک دامن گل گلی عوض شد
اون عاشق پسرخاله اش شده بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:20 توسط کلاغ
همچون نگاه ما به درخت
درخت به ما
نگاه زنده
به مرده
در زنده
میان دانستن
وفهمیدن
فهمیدن ودرک
درک
و زندگی
(کیکاوس یاکیده )
راه راه اومد با کلی حرف و خاطره از روزهای نبودنش
راه راه اومد با سوغاتی کلاغی
راه راه اومد باکلی خبر از غریبه و آشنا
میخواستم از اتقافات دانشگاه بنویسم اما راه راه رفت وحال وحوصله ی مارو هم برد اما حالا برگشته
ماهم افتادیم روی غلتک
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:29 توسط کلاغ




